<@ ٢:۱٩ ب.ظ
You beleived in moments not conceived You beleived in me Without US in your heart ________________________________________ کتابدونی کتاب نمی خوانیم فقط خبرهارا می خوانیم و منتظریم
________________________________________ RSS _____ این وبلاگ در اردیبهشت 82 ایجاد شد. صدوبیست یادداشت اول از آرشیو حذف شده اند، بعد از این یادداشت ها مدتی ننوشتم. احتمالا چون 120 یادداشت مزخرف نوشته بودم که خجالت ام می دادند. برای شما از اسفند سال 83 شروع می کنم 1383/12 1384/1 1384/2 1384/3 1384/4 1384/5 1384/6 1384/7 1384/8 1384/9 1384/10 1384/11 1384/12 1385/1 1385/2 1385/3 1385/4 1385/5 1385/6 1385/7 1385/8 1385/9 1385/10 1385/11 1385/12 1386/1 1386/2 1386/3 1386/4 1386/5 1386/6 1386/7 1386/8 1386/9 1386/10 1386/11 1386/12 1387/1 1387/2 1387/3 1387/4 1387/5 1387/6 1387/7 1387/8 1387/9 1387/10 1387/11 1387/12 1388/1 1388/2 1388/3 1388/4 1388/5 ________________________________________ *G A R F I E L D* |
خدمت سیدخندان، که 20 روز بود دچار یبوست مغز بود و پس از درمان های مداوم اسهال کرد
اونی که به ما نریده بود کلاغ ک – -و -- ن دریده بود <@ ۱٠:۳۸ ب.ظ
سال 72 مدرسه ی دولتی بود و نمونه مردمی. من مدرسه ی دولتی رفتم. از این بابت همیشه از ته دل خوشحالم. مدرسه ی ما سهیل سابق بود، مدرسه ی بزرگ ایتالیایی ها، که از سر کوچه ی سهیل شروع می شد تا آن بالا بالا ها. پر بود از کلاس های بزرگ که براحتی 40-50 بچه توش جا می شدند. دبستان 3 حیاط بزرگ داشت و روی دیوارش بزرگ نوشته بودند مرگ بر صدام. دو سال اول ما نوبت بعد از ظهر بودیم. بسکه که کلاس بزرگ بود سر هر نیمکت دو نفر گاهی یک نفره می نشستیم. دفتر نداشتیم، بود، زشت بود. مدرسه دفتر می داد. از تعاونی. رویشان نوشته بود تعلیم و تعلم عبادت است. خط کشی می کردیم. صبح تا ظهر، با مداد قرمز. اولین دفترم که صفحه ی اولش را پر از خط های راست ( ا ) کردم، مامان جلد کرد. رفتیم کاغذ کادو خریدیم. سیاه بود با قلب های رنگارنگ. دوستش داشتم؟ نمی دانم. تراش های پلاستیکی می خریدیم و مدتها پای سطل گوشه ی کلاس می تراشیدیم و دستهامان ورم می کرد. صبر کردیم تا تراش های نقره ای آمدند، می گفتیم تراش آلمانی. بسکه تیز و فرز بودند. پاک کن ها دو رنگ بودند. نارنجی و سورمه ای. نارنجی پاک م یکرد، سورمه ای گه می زد. صبح ها صف می بستیم، شعر می خواندیم، آنوقت ها دعای فرج سر مراسم صبحگاه باب نبود، اول ورزش می کردیم با خوشحال و شاد و خندانم. بعد یکی از بچه ها می رفت پای بلندگو و یک شعری می خواند که من دو جمله اش یادم ماند: الا ای خالق جان خالق گل – پدید آرنده ی هر صبح و سنبل. همان وقت ها من صلوات را یادگرفتم. هیچ نمی دانستم که چی. توی خانه برایم توضیح می دادند که این یک جور احترام است. یک جور دعاست. ولی صلوت های ما و عجل فرجهم نداشت. بعد ها وقتی سال پنجم بودم یک روز پریسا از میان صف جیغ زد عجل فرجهم، چپ چپ نگاهش کردم که این دیگر چی بود؟ اما خب، اینطور شد. اغلب شب ها برق می رفت، بی کار می نشستم کنار اسم هرچیزی که یاد گرفته بودیم شکل اش را می کشیدم. زنبور، زنگ، نان... دستشویی آخری همیشه قفل بود، بچه های سال بالاتر مارا می ترساندند، می گفتند یک سرباز عراقی یک روز آمده توی مدرسه، یک دختر را دزدیده و از آن وقت هنوز توی همان دستشویی هستند. من حدس می زدم سرباز دختر را خورده باشد. حدس دیگری نداشتم. 7 سالم بود. برای جشن عبادت، رفتیم توی کلیسای بزرگ ایتالیایی ها، شیشه های رنگی داشت، دو طرف محراب دو تا در چوبی کوچک بود. رمز داشت، آنجا ما مکلف شدیم. همه زن بودیم، مقتعه به سر روبروی هم نشسته بودیم. بچه ها با خانم های پرورشی روی سن شعر می خواندند: فرشته جون به من بگو، پسرخاله م پشت دره، حجاب کنم یا نکنم؟ - حجاب بکن حجاب بکن، پسر خاله ت نامحرمه. سالی سه چهار بار مادرها را می خواستند، تغذیه ی بودار نگذارید برای بچه ها، ساندویچ نگذارید، نوشابه نگذارید، تنقلات نگذارید. کفش های رنگی نپوشند. می پوشیدیم. هنوز عکس دسته جمعی سال اول را دارم. یکی صورتی پوشیده، من سبز پوشیدم. روی دیوار پناهگاه نوشته بودند کربلا منتظر ماست. توی پناهگاه پر از نیمکت های شکسته بود. من سرک می کشیدم. مدرسه م را بخاطر همین رمزآلود بودن دوست داشتم. می گشتم و از دبستان می خزیدم توی حیاط خلوت و با قد و قواره ی همیشه عقب تر از سن ام، از لای میله ها رد می شدم و توی اتاقک های در شکسته عکس دخترهارا پیدا می کردم. دخترهای قشنگ. با موهای بافته، با یقه های سفید، روی کاغذهای سوخته. عیدها پیک شادی می بردیم با صندوق های نارنجی صدقات. باید پر می کردیم. هر که پر تر، شاگرد بهتر. توی پیک شادی عکس رزمنده ها و حسین فهمیده را رنگ می کردیم. بلکه بشود کمی دوستش داشت. توی پیک شادی می نوشتیم که بله به یک خانواده ی شهید سر زده ایم، به آنها کمک کرده ایم، به بهشت زهرا رفته ایم، آنجا گریه کرده ایم، می نوشتیم که بله، چقدر خوشحالیم که صدام مارا نخورد، چقدر خوشحالیم که کربلا پیشکش، خرمشهر را پس گرفتیم. سال چهارم کم کم دعای فرج جای شعر محبوب من را گرفت، بلد نبودم. گمانم خیلی ها بلد نبودند. زل می زدم به میله ی پرچم. می رفتیم سر کلاس. معلم کلاس اول با خط کش به میز می کوبید. معلم کلاس دوم چادر لای دندان م یگزید. معلم سال سوم می گفت بچه ها دیشب کی خوابیدین؟ همه می گفتیم 9. می گفت آفرین، پدر سالار رو دیدین؟ همه می گفتیم بــــعله. می گفت: که 9 خوابیدین ها؟ معلم سال چهارم گیر میداد که الا و لله نماز بخوانید، من خواندم، یک هفته، خسته شدم، جدا. طوری که هیچوقت خستگی ش از تنم در نرفت. معلم سال پنجم، هرروز می گفت جوراب هاتون رو تا رسیدین خونه بشورین، محض اثبات کفش هاش را در می آورد که ما بفهمیم خودش می شوید. ما می فهمیدیم. کلاس مان رو به حیاط خلوت بود، زنگ تفریح شیرجه می زدیم توی حیاط، حیاط اول، حیاط دوم، حیاط سوم. پشت دیوار خوابگاه بود. بچه های دبیرستانی، بچه های بزرگ، آنها که از وقت جنگ اینجاها بوده اند. سیاه م یپوشیدند، سرتاپا، با مقنعه پای تور والبیال نفس نفس می زدند. پای بلندگوشان کسی داد می زد. می رفتند. سکوت . <@ ۱٠:۱٥ ب.ظ
ما که از اول با هم خوب نبودیم یعنی همان هفته ی اول ترم اول که بنا شد دو نفری با هم یک دیالوگ حاضر کنیم. ترم سه رفتیم درس استاد رو حذف کردیم. یک جورهایی از دید ما توهین کرده بود به همین سیفُل، پا شده بودم با بساطم از کلاس زده بودم و بیرون و بعد بقیه و کلاس تعطیل شد و واحد حذف شد و از این قلدبازی ها. به من می گفت دخترک. ولی هرجا پیدام می شد بلند بلند اَخ و تف می کرد که باز این اومد. معمولا مستقیم با هم حرف نمی زدیم، همیشه حرفهاش را می داد بچه های دیگه، من هم جواب هام را می دادم بچه های دیگه، توی روی خودم می گفت: من رو با این دهن به دهن نکنین . " هرجا بهم می رسیدیم طور مثلا بدی می گفت: به تو سلام یاد ندادن؟ من لج می کردم. سلام نمی کردم. دور و برش می پلکیدم هرقدر میخواستم که هی بگوید اه ... این. می شد که بلند می شد می رفت چون من بودم یا جا عوض می کرد که کنار هم نباشیم. فقط سر یک چیز مستقیم با من حرف می زد و آن هم فروید بود. که کم بود. اگر من می پرسیدم این اهل کجاست؟ با لهجه ی اهوازی می گفت بچه ی آمل ام. می گفتم برادر داره؟ می گفت 12 تا خواهر دارم. هیچوقت راست نمی گفت به من. نه فهمیدم راست راستی بچه ی کجاست نه فهمیدم چند ساله ست. نه فهمیدم عاقبت سربازی رفته یا فرزند شهید بوده و معاف شده. این اواخر پشت سرم برای کنکور ارشد می خواند. می گفتم کنکور می دی؟ جواب سربالا می داد. می گفت سلام یادت ندادن؟ سلام نمی کردم. می گفت جلوی من نشین. جلوش می شستم. نق می زد. می گفت دخترک ِ بیب. همین بود همیشه. آخرین باری که حرف زدیم حرف انتخابات بود. نمی گفت به کی رای می ده و من رو برای دلایلم و انتخابم مسخره میکرد. می گفت برو دوباره بخون جزوه هاتو. آخرین بار تقریبا بحث کردیم. از کلاس که بیرون می رفتم گفتم اول دلیل بیار. پشت سرم از فاصله ی دوری آمد. وسط راهرو داد زد یک سوال پرسید. شاید گفت مثلا بریم ایرج چای بخوریم؟ یادم نیست. یادم رفته. بهم که می رسیدیم شیرین اوه اوه می گفت که یعنی باز شروع شد. سگ و گربه. اول هفته آمد تهران، از مریم جزوه گرفت برایامتحان سه شنبه. مریممی گفت توی شلوغی ونک زنگ زد گفت اینجا جلوی چشمم دختره رو زدن. زیاد زدن. یکی از بچه هامی گفت وقتی با باتوم و لگد می زدن، فریاد می زده یازهرا
<@ ۱٠:٥٧ ب.ظ
هستی بر سطح میگذشت
غریبانه موج وار، دادش در جیب و بیدادش در کف که ناموس و قانون است این
شما، بر او ببخشایید <@ ۳:٤٢ ق.ظ
نون از 10 -11 سال پیش همکلاسی و دوست من بوده، قد ما حدود و یک متر و نیم بوده، از همین وقت هم همیشه نون از من 10 کیلویی سبک تر بوده. نون 10 کیلو کم رو تر از من بود و زبانش ده متر از زبان من کوتاهتر بود و هنوز هم هست، هنوز هم وقتی می خواهد حق اش را از جایی بگیرد صورتش سرخ می شود به یاد آن روزها که ورقه ش را برمی داشتم دنبال کون معلمها دنبال نیم نمره و یک نمره می رفتم و حرصم می گرفت از بی زبانی ش.
بعد هم که می رفتیم توی خیابان ها، همیشه نگران بودم. دستش را می گرفتم رد می شدیم و ... نمی چسبید دلم برادر می خواست -
اینطوری به من هیچ چیز نمی چسبید دوست داشتم خیالم ازش راحت باشد دوست داشتم بعضی وقتها خیال کنم یکی بغل دستم راه می رود که من دیگر نگران چیزی نباشم واقعا توی خیالم گاهی بتون می ساختم تکیه می دادم ، هرجور که بودم، هرقدر که کج و کوله بودم دیوارم را توی خیالم همیشه نگه می داشتم با فوبیایی که از تنهایی و اجتماع و هجوم آدمها داشتم که هرروز با موفقیت راه بیافتم تا دانشگاه بروم با دیوارم می رفتم با دیوارم رفته م هی ولی نمی چسبد
<@ ٤:۱٩ ق.ظ
به نظرم دیشب نقطه ی عطفی بود برای جنبش سبز که به من کله خر میزان منطق پذیری رو خر فهم کنند با یک آقایی که معتقد بود نیروی منطق اش مثل سیاهچاله عمل می کنه، وارد بخث در باب دو اصل 177 و 59 قانون اساسی شدم. ایشون با یک سرچ ساده اولین لینکی که مربوط به 177 بود رو چپونده بود وسط بحث و به اون استناد می کرد بنده سعی کردم بهشون تفهیم کنم که در مورد بازنگری قانون اساسی راه دیگری هم در 59 ذکر شده که به ریاست جمهوری اختیاراتی داده ایشون بعد از اینکه عاقبت راضی شد حتی این اصل رو ببینه!، سوال کردند که اگر چنین اصلی اصولا قابلیت و سندیت داره (؟!) چرا 100 تا اونور تر اومده؟ چرا در یک اصل قال قضیه کنده نشده؟ عرض کردم پازل که نمی چینی مرد حسابی! اصل 59 در ابتدا جزو قانون بوده، اصل 177 آخرین مورد است و در سال 68 الحاق شده. فرمودند، پس چرا زیر اصل 177 نوشته ذیل اصل 59 در مورد قانون همه پرسی لازم نیست روح دکتر محمد معین رو از خواب بیدار کردم تا معنی ذیل رو توضیح بده و توضیح دادم که منظور آن است که اجرای آیین نامه ی داخلی مجلس مبنی بر تشکیل کمیسیون ویژه برای همه پرسی لازم نیست نه اینکه اصولا اصل 59 با لگد از قانون اساسی بیرون باشد!!!! فرمودند نخیر اگر چنین اصلی وجو داشت چرا پس مجلس ششم ازش استفاده نکرد؟ متوجه هستید که ایشون چقدر داغون بودند؟ گفتم بنده با مجلس ششم نسبت فامیلی ندارم که سوال کنم اما شرط اجرای اصل 59 تمایل ریاست جمهوری ست که بنده فکر نمی کنم آقای خاتمی توی خواب هم به خودش اجازه می داد چنین فکری کنه. جواب آمد که به خاتمی توهین نکن پیش خودمان گفتیم چیز دنیا به بعضی چیزها که همه چیز برایشان حکم توهین دارد باز در جواب فکر ما جواب آمد که شما دارید به یک قانون تلویحی استناد می کنید گفتیم همانا چیز دنیا که شما استاد چسبیدن به چیز ها هستید.
<@ ۱:٠۱ ب.ظ ICI | Contactez Moi | 
|
